تبليغاتX
NIAZ

NIAZ

 

 

 

اين زن را مي بيني؟؟؟

 

به سرايت در آمدم ، براي پاهايم آب نياوردي،

 

اما اين زن.....

 

پاهايم را به اشك شست

 

 و به موهاي خويش خشك كرد.

 

مرا نبوسيدي ، ليكن اين زن از بدو ورود ، باز نماند از بوسيدن پاهايم.

 

 سرم را به روغن مسح نكردي، ليكن او به عطر تدهين كرد پاهاي مرا

 

از اين رو به تو مي گويم:

 

گناهان او كه بسيار است ، آمرزيده شد

 

چرا كه بسيار عشق ورزيده ،

 

اما او كه آمرزش كمتري ديد 

 

كمتر عشق ورزيد

 

                                               انجيل لوقا، باب ۷ - آيه هاي47-4۴ 

 

 



پنج وارونه

پنج وارونه چه معنی دارد؟؟!!...

خواهر کوچکم از من پرسید..

من به او خندیدم..

گفت روی دیوار

و درختان دیدم.

باز هم خندیدم...

گفت دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه

پنج وارونه به مینو میداد...

آن قدر خنده برم داشت که طفلک ترسید.

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم...

بعدها وقتی،

بارش بی وقفه ی درد،

سقف کوتاه دلت را خم کرد...

بی گمان میفهمی،

پنج وارونه چه معنی دارد..

رفت سیبی آورد.

نصف کردیم.

گفت یعنی همین نیمه ی سیب؟؟..

گاز زد...

خنده ی لبهای خدا را دیدم...

خیره بر نیمه ی گندیده ی خود خندیدم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 11:59  توسط memol  | 



سلام....

چه روز بدیه دلهره ی عجیبی دارم .

پريروز يه نفر وديدم.يه آشنا.... نه..... يه دوست!!!

دو ماهي هست كه با هم آشنا شديم اما اين اولين ملاقات ما با هم بود. قيافش تقريبا هموني

بود كه تصور مي كردم,يا كمي بزرگتر از اون چيزي كه تو ذهنم بود.كمي هم عجول وبي قرار!!

خيلي هم محتاط بود حد اقل بيشتر از اون چيزي كه فكر مي كردم طوري كه نيم ساعت اول

اصلا تو صورت من نگاه نمي كرد شايد مي ترسيد اما نمي دونم از چي....

شايد....

.مهم نيست حتما بعدا خودش مي گه!!!

روي هم رفته خوب بود و احساس كردم بيشتر از قبل دوستش دارم.

اما حيف نه من سر حال بودم نه اون. واسه همين كمتر از يه ساعت با هم گذرونديم!!!

دوست داشتم ازش بپرسم:

جرات از نو عاشق شدن را داري؟!

چون من....

جسورتر از پيش!!!

مست تر از

آن هوشياري كه بر بادم داد

...........................

احتمال برنيامدنت هست

اي آدم

اگر به اعجاز صبر معتادي!!!

اما خجالت كشيدم یا ترسیدم نمی دونم !!!آخه تو اين مدت تنها چيزي كه بهش گفته بودم اين

بود كه صبر داشته باشه!!!اما الان بيشتر از اينكه به اون مسئله فكر كنم به اين فكر مي كنم

كه اگه اين صبر جواب نداد چقدر توي روحيه ش اثر مي ذاره! اميدوارم كه اينجور نشه اما

خيلي مي ترسم!!!

کاش اگه بازم دیدمش دیگه  بی تاب نباشه

اینقر که بگه:

دل من دیگر سراغش را نمی گیرد

دل من دیگر هوای او را در سر ندارد

چه شده ست بر من...؟

نمی دانم.....

من که سراپا عشق بودم!!!

من که با یاد او بر پا بودم ....

نمی دانم چه گذشت بر من ؟؟؟

هر چه بود گذشت.....

(چو خوب)

اما با شناختی که من ازش پیدا کردم بعید می دونم که....

 


پاورقی: این دوست عزیز من یه دختر بود!!!!

البته ببخشید اینقد دیر گفتم فکر نمی کردم....

اما نظراتتونو که خوندم دیدم لازمه یه توضیح کوچکولو بدم!!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مرداد1384ساعت 15:12  توسط memol  | 



 

 



سلام...

این دفعه می خوام یکی از ... های خودم و بنویسم!!

اما نه یه نوشته از دکتر شزیعتی بهترمونه:

 

وقتی...

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم!!!

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم!

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم!!!

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم!!

و چه سخت است

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن....

مثل تنها مردن است!!!

بازم میخوام واسه یکی از دوستام یه چیزی بنویسم . اما دیگه می ترسم اسمشو بنویسم . آخه اون

دفعه کلی واسه خان داداش دردسر درست کرد!!!

 

 

مرا خویشی به هر بیگانه آموخت...

چرا آمد؟! چرا رفت؟!

چرا بود؟! چرا نیست؟!

از آن روز:

به هر آغوش می خوابم که شاید....

تن او را بجویم!

چرا درد نهانم را نگویم؟!

مرا بد نام او کرد!!!

گنه کرد...

چرا نشناخت من را؟!

چرا با خویشتن بیگانه ام کرد؟!

چرا رفت؟!

چرا دیوانه ام کرد؟!

چرا؟.......؟!

چرا؟!

اما من می خوام یه چیز دیگه  بگم یه چیزی مثل این جمله که یادم نیست از کیه:

وقتی چیز عزیزی را از دست دادی به دنبال آن خویشتن را هدیه ی تباهی نکن!!!!

به قول حافظ:

مجال من همی باشد که پنهان عشق او ورزم

کنارو بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 مرداد1384ساعت 19:3  توسط memol  | 

 

 

دیشب یه مطلب جالب خوندم تو یه کتاب جالب! خیلی هم راجبش فکر کردم گفتم حیفه شما ها نخونیدش!!

استیفن لوید می گوید:اگر مرگ شما نزدیک باشد و فقط فرصت یک تلفن کردن را داشته داشتید به چه کسی تلفن

می کردید؟ و چه چیزی می گفتید؟

 و کریستوفر مورلی در جواب  گفت:

اگر دریابیم که فقط پنج دقیقه برای بیان آنچه می خواهیم بگوییم فرصت داریم تمام باجه های تلفن از افرادی پر

 می شد که می خواهند

به دیگران بگویند

                          آنها را دوست دارند!

 



 

دل معنی یاب و زیبای تو حرمت این خاموشی عزیز میان ما دو بیگانه ی یکدل را نگاه داشت !


ودر آن حال که هم را برای همیشه ترک می کردیم ......


چه صبری بود که در غوغای پر التهاب و ناشکیبای خویشاوندی یی آنچنان تشنه و نزدیک آشنایی ندادیم و

رفتیم


و چه شکیبایی بود که در زیر هجوم باران آن کلمات که هر یک همچون گلوله ی آتشی انفجار دیوانه ای را

در خود به بند کشیده بود خاموش ماندیم و

از هم گذشتیم


و به پاس جلال سکوتی که داشتی وبه حرمت این صبوری پیامبرانه که در حمله ی

نیازی اینچنین بی طاقت

نگاه داشتی


در خواب های من هر لحظه جلوه ی پریزادی مییابی....

 و در برابر پنجره ی زندگی من....

 ودر سینه ی افراشته ی .....خیال من..

 در دور دست افق های کبود...من...


 و در  دامان آفتاب بلند دوست داشتن....

 هر دم شکوهی آریایی می گیری و طلعی اهورایی!...


و آفرین به تو مخاطب آن همه حرفها که نگفتم!!!!

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مرداد1384ساعت 13:23  توسط memol  | 

عاشق بودن

تجربه ی تمامی

احساسات بیرون از عشق

و از نو

بازگشت به عشق است!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 مرداد1384ساعت 15:24  توسط memol  | 

خدا حافظ خاتمی

رفت....

 

دل لبریز از ایمان

اندیشه روشن از حکمت

تن گرم از امید و.....

.................... من بی تاب انتظار ...........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت 19:16  توسط memol  | 

 

تار می زنم

هنوز بیدارم

و در سخاوت سر آغاز شهر اموات

میان خیال و ویرانه ها

ملاقاتی را در انتظار

سخن از شکیبایی نگویید

که دستانم در مناجات شما بی تابی می کند

بیا محبوب من !

روی آن صخره بنشینیم

و شما با من از جا پای بهار بگو!

مرا امروز نجات بده

بگو....

شب برای سکوت مناسب نیست!

رحم کن!

ما را پنهان می کند.!!!

شتاب کن

می خواهم از شوق بمیرم!

بیا محبوب من

شب فرا می رسد

و چشمانم را تطهیر می کند.

از من چه می خواهی؟؟؟

آنگونه که بخواهی

دل انگیز و لطیف

برای گریز از

سقف پوسیده ی احساست

چه ژرف است 

و چه دور!!!!

کسی کنار من نیست

و هیچکس مثل تو نیست.!

حتی خیالت!

کسی نمی پرسد

برای چه می گریید؟

بیا محبوب من

به سوی خدا قدم بزنیم

گویی برای خوابی ابدی زاده شدیم

که در آرامش شب

جامه ی بلند نیایش بنو شیم

شما میدانی

من صبورانه گذر کردم

و تن به شب باختم

اما بغض من نمی تواند 

در حسرت

 فریاد اسم تو

ضجه ی غرورش را

در حضور شب

از دشت بی گیاه بچیند

من دعا کردم

دوباره باغ می شدم

اگر تو فرصت می دادی

....

.......

در این قمار

آیا کدام کینه

نگذاشت؟

و باغچه ی نفسهای من

در اشکریز شب

وقتی که ابر

گل تنت را می سرود

بیگانه با نور

تن خسته از شکستنم

آهنگ خواستن می خواند

من هنوز بیدارم

هنوز تار می زنم

تو را می بویم

خاطرهات را می بوسم

بیا محبوب من

هنوز هیچکس برایم

مثل شما نیست

اگر خودت نمی دانی

دستانت خوب می دانند

دستانت التهاب لحظه هایی که

صبور بودم را می فهمند

به خاطر بیاور

نگو از حضور شب دلگیرم

من هنوز بیدارم

و شب درونم سپیده است

بیدار شو

نگاهم کن

مرا دریاب

من مثل یک گل

از نگاهت می شکفم

بیا محبوب من

برایت دوباره باغ می شوم!!!

دوباره باغ می شوم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1384ساعت 20:34  توسط memol  | 

چه بسا دلهايي كه مي پرستند و نيكي مي ورزند , و پرستش و تقوي و نيكي نيز در آنها زشت وآلوده  و پليد است , وچه دلهايي كه عشق ميورزند و گناه ميكنند و خطا ....., و هوس و گناه و خطا نيز در آنها زيبا وپاك وزلال است, كه براي دلهايي كه با آسمان پيوند دارند , كفر و ايمان همچون عشق و بي عشقي يكي است.!

شايد اشتباه مي كنم . نميدونم چي شد اما با اتفاقي كه افتاد راه زندگيم كاملاْ عوض شد. از تصميمي كه گرفتم خوشحال نيستم اما بهترين كاريه كه ميشه انجام داد...     

   بي خيال,  به قول دكتر شريعتي : خاموش مردن بهتر از ناليد نه .!!..!

 

خيلي خسته م,

راه درازي در پيشه

به تهي سازي عميق ذ هن نيازمند م!

پالايش تمام و كمال دل!!

معصو ميتي خاص.....

به تولدي دوباره!

 بايد دو باره كودك شوم!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1384ساعت 19:15  توسط memol  | 

زندگی سخت ساده است

با دستهای تهی آمده ایم

وبا دستهای تهی خواهیم رفت

اما مرگ فقط برای کسانی زیباست که

                                             زیبا زندگی کرده اند!

از زندگی نهراسیده اند

و شهامت زندگی کردن را داشته اند!

کسانی که عشق ورزیده اند.!

دست افشانده اند

و زندگی را جشن گرفته اند!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 تیر1384ساعت 19:32  توسط memol  | 

۰بعضی ها وارد زندگی ما می شوند و خیلی سریع می روند

بعضی برای مدتی می مانند

روی قلب ما ردپایی می گذارند

وما دیگر هیچوقت همان که بودیم نیستیم......۱۱۱

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 تیر1384ساعت 19:18  توسط memol  |